X
تبلیغات
رایتل
دریافت کد ابزار آنلاین
بلاگ گروه مترجمین ایران زمین
داستان های نماز
 
 
نماز اول وقت

سر تا پاش‌ خاکی‌ بود. چشم‌هاش‌ سرخ‌ شده‌ بود؛ از سوز سرما.

 دو ماه‌ بود ندیده‌ بودمش‌.

 ـ حداقل‌ یه‌ دوش‌ بگیر، یه‌ غذایی‌ بخور. بعد نماز بخون‌.

سر سجاده‌ ایستاد. آستین‌هاش‌ را پایین‌ کشید و گفت‌ «من‌ با عجله‌اومده‌م‌ که‌ نماز اول‌ وقتم‌ از دست‌ نره‌.»

کنارش‌ ایستادم‌. حس‌ می‌کردم‌ هر آن‌ ممکن‌ است‌ بیفتد زمین‌. شایداین‌جوری‌ می‌توانستم‌ نگهش‌ دارم‌

خاطره ای از زندگی سردار خیبر حاج محمد ابراهیم همت



نویسنده : مهدی ایزدی
تاریخ : سه‌شنبه 9 دی 1393